امیر حسینامیر حسین، تا این لحظه: 14 سال و 27 روز سن داره

امیر حسین مرد کوچک ما

لباس پدری که خیلی زود اندازه پسر شد

این کاپشن خاطرات زیادی رو همراه خودش داره که باید از زبون بابا امیر بشنوید فقط اینکه یکی از آرزوهای بابای فینگیل خان این بوده که پسر دار بشه و یه روزی این کاپشن رو تو تن پسرش ببینه.... وای میبینید همسر بنده چقدر احساساتیه ...ماشاالله.... البته یه کم بزرگه براش ولی از ترس اینکه تا سال دیگه کوچیک بشه براش بابا جونش شب اول محرم این کاپشن رو تن امیرحسین کرده.....اینم یه مدلشه دیگههههههههه ...
20 آبان 1393

امیر حسین در محرم 93

پسر گل ما امسال محرم رو کاملا حس کرد با یه طبل توی گردنش و یه زنجیر روی شونش و لباس سبزی که هر شب تو هیأت یا به قول خودش ( ایت) میپوشید کاملا حسینی شده بود. وای که با دیدنش چه حالی میشدم ، میخواستم بخورمش. اینم شام غریبانه که عسل خان با شمع کار دست مامان نانا کلی ذوق کرده.... خداوندا پسرمون رو در پناه خودت نگهدار. ...
20 آبان 1393

یه عشقولانه پاییزی برای بابای فینگیل خان....

خنده‌های تو کودکی‌ام را به من می‌بخشد و آغوش تو، آرامشی بهشتی و دست‌های تو، اعتمادی که به انسان دارم چقدر از نداشتنت می‌ترسم! مرسی که هستی و هستی را رنگ می‌‌آمیزی   هیچ چیز از تو نمی‌خواهم   فقط باش ، فقط بخند ، فقط راه برو ...... بگذار عاشقانه نگاهت کنم ....  و ببالم به خودم برای داشتنت، امیر زندگیم . ...
6 آبان 1393

می نویسم که یادم بماند...

آدم است دیگر .....گاهی هم دلتنگ می شود بی امان ...گاهی هم غصه می خورد ...گاهی دلش می خواهد فقط و فقط یک گوشه بنشیند و پر شود از آهنگ دلخواهش ....گاهی هم می خندد بدون دلیل با سبک سری ...آدم است  دیگر ...پر از احساسات ....گاهی هم یادش می رود ...قدر لحظه به لحظه روزهای خوب باهم بودن را بداند ....آدم است دیگر ....فراموش کار ....... من می نویسم ...تکرار می کنم .....من باید خودم باشم ...شاد ، پر از انرژی ....خانه من باید پر باشد از موزیک های شاد ...گاهی هم می رقصیم .....اما دل است دیگر می گیرد .....بهانه می گیرد .....ناز می کند شاید ..... می خواهم بهانه ای برای بهانه هایش باقی نگذارم ........... با هر فصلی ، بارانی ، ابری ، بادی...
30 مهر 1393

باغ بابایی...

من و پسر خان بدون بابا امیر رفتیم باغ بابایی ، کلی حال کردیم ، فقط جای بابا امیر خیلی خالی بود .... تو باغ بوی پاییز رو قشنگ میشد حس کرد مخصوصا با خوردن انارهای خوشمزه .. جای همتون خالی بود. خدایا به خاطر تمام داشته هایم ازت ممنونم ...
26 مهر 1393

باغ خاله لیلا

سلام دوستای خوبم هفته پیش ما به همراه خاله نجمه و عمو امین رفتیم باغ خاله لیلا که خیلی خیلی بهمون خوش گذشت.. عکسهای شاد امیرحسین و تو باغ سیب ببینید ، ما که خدا رو برای این همه زیبایی شکر کردیم شما هم دلتون خواست شکر کنید ... اینم یه خواب دلچسب زیر درخت سیب.... شب دوم هم عسل خان به همراه بابا جون و عمو امین و عمو علی رفتند زورخانه عمو بابایی...پسرم کلی خوند و میل زد... واقعا که خوش گذشت ، خاله لیلا جونم مرسسسسسسسسسسی... ...
26 مهر 1393